کودکان خيابانی
اولين عاملی که کودک راوادار به رفتن به خيابان ميکند فقر است.

اين کودکان زائيده ناهنجاريهای اجتماعی موجود هستندو جبر و شرايط و نه ميل و اراده شان آنها را به خيابان رانده است.

آنها آموخته اند که برای سير کردن شکم خود به سختی آدم بزرگها و حتی سخت تر کار کنند.

اين کوچولوها از جنس خود ما هستند.

و نام انسان اشرف مخلوقات را يدک ميکشند...

شايد همين موجود سمج و کثيف و بدبو استعداد نهفته ای داشته باشد که اگر در شرايط مساوی با کودک ما قرار داشت ميتوانست به يکی از بزرگترينهای عصر خود تبديل شود.

نياز اين کودکان مثل همه بچه ها کانون گرم خانواده است

و شايد ذره ای رحم و انصاف...

خيلی ها معتقدند هميشه فريادرسی هست... حتی برای اين کوچولوها؟!!!

از وبلاگ کتابچه کارتون آیناز شاهکار مهناز یزدانی.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 0:42  توسط یاسین شفقی
|

For Ever!
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 11:48  توسط یاسین شفقی
|
خندیدن یا نخندیدن! مسئله این است...


+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 18:6  توسط یاسین شفقی
|
دانشگاه آزاد
رفتن به دانشگاه آزاد فرصتهاي درخشاني رو در مسير زندگي در اختيار من
قرار داد که ذکر چند تايي از اونها خالي از لطف نيست. اگر به دانشگاه آزاد بريد...
?ـ خوش تيپ بودن را تجربه ميکنيد

?ـ با فنون و رموز دوي صحرانوردي به صورت کاملا حرفه اي آشنا ميشويد

?ـ مهارت و قدرت شما براي جايگيري در فضاهاي اندک افزايش مي يابد

?ـ لذت همصحبتي با ساير موجودات زنده و دستگيري از ايشان را تجربه
خواهيد کرد

?ـ و در صورت مونث بودن ميتونيد مطمئن باشيد که مسئولين دانشگاه از
طرق مختلف از حقوق شما در برابر جانوران موذي موجود درفضاي دانشگاه
دفاع خواهند کرد :
ـ جداسازي ورودي دانشگاه و فضاهاي عمومي

ـ نمونه يک جانور کاملا موذي

ـ نشاندن پسرها در رديف جلو براي ممانعت از رويت شدن خواهران دانشجو
توسط ايشان

ـ تعيين افرادي صاحب صلاحييت براي گوشزد کردن نکاتي که ممکن است
به تحريک برادران دانشجو منجر شود

?ـشاهکارهاي ادبي ايران به صورت کاملا عملي و تجربي به شما آموزش
داده خواهد شد. اين جلسه: هفت خوان رستم

خوب اگر هم خداي نکرئه در فضاي باز اين دانشگاه به بعضي دانشجو نماها
فشار بياد بالاخره يک جايي خودشونو خالي ميکنن ديگه...

خوب حالا من هر چي ميگم بيايد دانشگاه آ زاد خوش ميگذره بگيد نه!
امتحان کنيد
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 12:38  توسط مهدی انگبینی
|
یک روز کارمند پستی که به نامههایی که آدرس نامعلوم دارند، رسیدگی میکرد، متوجه نامهای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود؛ نامهای به خدا.
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه اینطور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگیام با حقوق ناچیز بازنشستگی میگذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود، دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج میکردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کردهام، اما بدون آن پول چیزی نمیتوانم بخرم. هیچکس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی، به من کمک کن.
کارمند اداره پست خیلی تحتتاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه
آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد که آنرا برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند، خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا اینکه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود؛ نامه ای به خدا. همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم. چگونه میتوانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با آنها بگذرانم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی، البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آنرا برداشتهاند.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 18:32  توسط مهدی انگبینی
|